دل‌تان را به «پایی که جا ماند» بسپارید
 
کتاب "پایی که جا ماند"، نوشته سيد ناصر حسيني‌پوراست که دی ماه سال 1390 رونمایی شد. رسیدن به چاپ نوزدهم در طی سه ماه نشان دهندهگیرایی و جذابیت این کتاب برای مخاطب است اما این، همه‌ي ویژگی های منحصر به‌فرداین کتاب نیست.
اگر فکر می کنید درباره دوران اسارت رزمنده هایایرانی در عراق چیز زیادی می دانید، این کتاب را از دست ندهید تا نظرتان تغییر کند. البته شاید  نویسنده این کتاب تیر آخر را همان اول کتاب زده باشد، او کتاب را به شکنجه گر خود تقدیم کرده است:
 اين كتاب را به "وليد فرحان" خشن‌ترين گروهبان بعث عراق تقديم مي‌كنم!!نمي‌دانم شايد در جنگ‌هاي خليج فارس توسط بوش پدر يا بوش پسر كشته شده باشد. شايدهم هنوز زنده باشد. مردي كه اعمال حاكمانش باعث نفرين ابدي سرزمينش شد. مردي كه مراسال‌ها در همسايگي حرم مطهر جدم شكنجه كرد. مردي كه هر وقت اذيتم مي‌كرد، نگهبانشيعه عراقي، "علي جار الله "در گوشه‌اي مي‌نگريست و مي‌گريست. شايد اكنون فرحانشرمنده باشد. با عشق فراوان اين كتاب را به او تقديم مي‌كنم، به خاطر آن همه زيباييكه با اعمالش آفريد و آنچه بر من گذشت جز زيبايي نبود.
عراقی ها او را به‌عنوان پیک شهید سردار علی هاشمی معرفی کرده بودند واین یعنی آغاز شکنجه های دردآور برای به‌دست آوردن اطلاعات؛ آن هم روی نوجوان 16ساله ای که یک پایش هم قطع شده بود. بعد او یک ماه در بیمارستان بستری کردند تاحالش بهتر شود و سپس به پادگان صلاح‌الدين بردند، محلي که در آن حدود 22 هزار اسيرمفقود الاثر ايراني كه نام‌شان در فهرست صليب سرخ ثبت نشده بود، به‌صورت مخفيانهنگهداري می شدند.
در اين پادگان كه در 15 كيلومتري تكريت قرار داشت،از يك اردوگاه 4500 نفري، 320 نفر به شهادت رسيدند كه عراق پس از آزادي اسرا، هرگزنپذيرفت كه اين افراد در گروه اسراي ايراني قرار داشتند.
در روزهاي اسارت در پادگان صلاح‌الدين، با صفحه‌هايآخر كتاب‌هاي مرتبط با سازمان منافقین که براي مطالعه در اختيارش قرارمي‌دادند، دفترچه يادداشت درست كرد و حوادث روزانه را با كدگذاري روي آنها نوشت. البته از كاغذ سيگار و حاشيه‌هاي روزنامه‌هاي القادسيه و الجمهوريه هم استفاده کرد. سپس اين يادداشت‌ها را در يك عصا و اسامي 780 اسير ايراني كمپي كه در آن بود را درعصاي ديگرش جاسازي كرد و در روز آزادي (22 تير 1369) به ايران آورد.
این ماجرای ثبت خاطراتی است که بعدها با عنوان"پایی که جا ماند"منتشر شد و این روزها چاپ نوزدهمش در دست افراد اهل مطالعهاست.
 
راوی اتفاق‌هاي روزانه در پایان همان شب می نوشتهاست و این یعنی ذکر دقیق جزئیات و اتفاق‌ها. از طرفی همین نگارش روزانه و در دلحوادث موجب شده است تا روایت کتاب از گرما و احساس خاصی برخوردار باشد. مثلا دیوارنوشته های اردوگاه هم در کتاب از قلم نیفتاده است و نگهبان‌ها به صورت مختصر توصیفشده اند.
نکته دیگر این است که بر خلاف اکثر خاطرات اسارت کهاز بازداشتگاه ها شروع می شود، این کتاب نحوه اسارت راوی و همچنین نوع برخورد عراقیها با او را نیز بیان می کند. شرح مکالمه و حتی مجادله های صورت گرفته میان او وبازجوهای عراقی یکی دیگر از امتیازهاي این کتاب است. بیان اعترافهاي سربازان عراقیدرباره جنگ و ناحق بودن‌شان نیز در کتاب آمده است و طبیعتا بیان سفاکی های افسرانعراقی و پای‌مردی اسيران ایرانی هم در کتاب به چشم می خورد.
رهبر معظم انقلاب در مورد این کتاب اینچنین نگاشته اند:
                                                  بسمه تعالی
تاکنون هیچ کتابی نخوانده و هیچ سخنی نشنیده‌ام که صحنه‌های اسارت مردان ما را در چنگال نامردمان بعثی عراق را، آنچنان که در این کتاب است به تصویر کشیده باشد. این یک روایت استثنایی از حوادث تکان دهنده‌ای است که از سویی صبر و پایداری و عظمت روحی جوانمردان ما را، و از سویی دیگر پستی و خباثت و قساوت نظامیان و گماشتگان صدام را، جزء به جزء و کلمه به کلمه در برابر چشم و دل خواننده می‌گذارد و او را مبهوت می‌کند. احساس خواننده از یک سو شگفتی و تحسین و احساس عزت است، و از سویی دیگر غم و خشم و نفرت. … درود و سلام به خانواده‌های مجاهد و مقاوم حسینی.
                                                                                                2/6/91
                                                                                         سیدعلی خامنه‌ای

بخش‌هایی از کتاب
    در حالي که سرم پايين بود، کنارم نشست، موهايم راگرفت و سرم را بالا آورد؛ چنان به صورتم زل زد، احساس کردم اولين بار است ايرانيمي‌بيند. بيشتر نظاميان از همان لحظه اول اسارتم اطرافم ايستاده بودند و نمي‌رفتند. زياد که مي‌ماندند، با تشر يکي از فرماندهان و يا افسران ارشدشان آن جا را ترکمي‌کردند. چند نظامي جديد آمدند. يکي از آنها با پوتين به صورتم خاک پاشيد. چشمانمپر از خاک شد. دلم مي‌خواست دست‌هايم باز بود تا چشمهايم را بمالم. کلمات و جملاتيبين آنها رد و بدل مي‌شد که در ذهنم مانده. فحش‌ها و توهين‌هايي که روزهاي بعد درالعماره و بغداد زياد شنيدم. يکي‌شان که آدم ميان سالي بود گفت: لعنه الله عليکمايها الايرانيون المجوس. ديگري گفت: الايرانيون اعداء العرب. ديگر افسر عراقي کهمودب تر از بقيه به نظر مي‌رسيد، گفت: ليش اجيت للحرب؟ (چرا اومدي جبهه؟) بعد کهجوابي از من نشنيد، گفت: اقتلک؟ (بکشمت؟) آنها با حرف‌هايي که زدند، خودشان راتخليه کردند.
   دستش را به طرفم دراز کرد تا ساعتم را بگيرد. ساعترا که درآوردم، انداختمش توي آب! عاقبت اين کار را مي‌دانستم. برايم سخت بود ساعتمچي برادر شهيدم روي دست کساني باشد که قاتلان او بودند...، اينکار او را عصباني کرد که با لگد به چانه‌ام کوبيد و با قنداق اسلحه‌اش به کتفم زد. به صورتم تف انداخت، احساس کردم عقده‌اش کمي خالي شد.
نگهبان زندان با گاز انبر مقداري از محاسنش را کندهبود... اما وقتي حرف مي‌زد عراقي‌ها را تا استخوان مي‌سوزاند. پاسدار بود و حاضرنبود تحت هيچ شرايطي پاسدار بودنش را به خاطر مصلحت کتمان کند. معاون زندان کهستوان يکم بود به او گفت: انت حرس الخميني؟ احمد سعيدي در جوابش گفت: بله من پاسدارخميني‌ام! ستوان که حرف‌هايش را فاضل ترجمه مي‌کرد، گفت: هنوز هم با اين وضعيتي کهداري به خميني پاي‌بندي؟ در جواب ستوان گفت: هر کس رهبر خودشو دوست داره. يعني شمامي‌خوايد بگيد صدام رو دوست نداريد، اسارت عقيده رو عوض نمي‌کنه، عقيده رو محکممي‌کنه!
   يکي از آنها که پرچم عراق دستش بود، کنارم حاضر شد. آدم عصبي به نظر مي‌رسيد، تکه کلامش «کلّکم مجوس و الخمينيون اعداء العرب» بود، چندبار با چوب پرچم به سرم کوبيد. از حالاتش پيدا بود که تعادلرواني ندارد. از من کهدور شد حدود 10، 15 متر پشت سرم، کنار جنازه يکي از شهداکه وسط جاده بود،‌ ايستاد. جنازه از پشت به زمين افتاده بود. نظامي عراقي کنار جنازه ايستاد و يکدفعه چوب پرچم عراق را به پايين جناق سينه شهيد کوبيد، طوري که چوب پرچم درون شکمشهيد فرو رفت. آرزو مي‌کردم بميرم و زنده نباشم. نظامي عراقي برمي‌گشت، به من خيرهمي‌شد و مرتب تکرار مي‌کرد: اينجا جاي پرچم عراقه!
تاریخ آخرین بروزرسانی   :  1391-11-7 22:36        برو بالای صفحه نسخه قابل چاپ